تبليغاتX
(¯`·-»تنهاترین«-·´¯)


(¯`·-»تنهاترین«-·´¯)

دلتنگی هایم برای توست و دلخوشیهایم برای خاکیان ....مرا ببخش مهربانم

پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|
خدایا...

کودکان گلفروش را می بینی؟!

مردان خانه به دوش...
...

دخترکان تن فروش...
مادران سیاه پوش...

کاسبهای دین فروش.....

محرابهای فرش پوش...

پدران کلیه فروش...

زبانهای عشق فروش...

انسانهای آدم فروش...
همه را می بینی؟!

می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم
- دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد!!!
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|

من خدا را دارم!

 کوله بارم بر دوش.. سفری می باید. سفری بی همراه...گم شدن تا ته تنهایی محض...سازکم با من گفت.هرکجا ترسیدی!از سفر لرزیدی!تو بگو از ته دل من خدا را دارم..

من خدا را دارم..من سازم چندیست... که فقط با اوییم

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|
زندگی با همه‌ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش جاری شدن است

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|
خیلی باحاله حتما بخونید

یکی تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.

حالا به ادامه مطلب بروید و بقیه داستان را بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...


دوست و دوستدارت: خدا
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|
راستی ! شما دوست رو برای چی میخواین ؟

بعضی ها دوست رو برای این میخوان که در روز مبادا پارتی شون بشه

بعضی ها دوست رو برای این میخوان که کلاشو وردارن

بعضی ها دوست رو برای این میخوان که اوقات فراقتشونو پر کنه

بعضی ها دوست رو برای این میخوان که ازش به عنوان سیاهی لشگر

استفاده کنن . بعضی ها دوست رو برای این میخوان که باهاش پز بدن

بعضی ها دوست رو برای این میخوان که سنگ صبورشون بشه

یا به عبارتی کیسه ی بوکس روانیشون بشه ، تا عقده هاشونو روش خالی کنن

بعضی ها دوست رو برای این میخوان که خواهرشو تور کنن و یا برعکس خواهر خودشونو بهش قالب کنن

بعضی ها دوست رو برای این میخوان که نردبان ترقی شون بشه

کمتر کسی پیدا میشه که دوست رو برای این بخواد که دوسش داشته باشه . نیگاش کنه و لذتشو ببره . از راه رفتنش ، صحبت کردنش خندیدنش ، و . . . کیف کنه . بدون هیچ چشم داشتی

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|


پرسيدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهي كشيدوگفت:كه ماه محرم است.گفتم: كه

 چيست محرم؟باناله گفت:ماه عزاي اشرف اولادآدم است

«فرا رسیدن ماه محرم را بر عاشقان اباعبدالله‌ الحسین‌(ع) تسلیت عرض می‌نمائیم«

 

التماس دعا

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|
نمی دانم چرا آنقدر بزرگ نشده ام،که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم؟

 چرا وقتی همه چیز هست، کمتر تو را صدا می کنم؟

چرا وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم؟

 پروردگارا! تنها درخواستم از تو روحی وسیع است، آنقدر که فراموش نکنم،در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|

کییییییییییییا باهاش کار دارن ؟؟کییییییییییییا ازش حاجت میخوان؟


فقط یک زنگ بزنید, امیدوارم خودش همه چیو حل کنه ..

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|

 

وعده‏ ديدار نزديک است ‏ياران مژده باد

روز وصلش مي‏رسد، ايام هجران مي‏رود

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|
هیچوقت به یک زن دروغ نگویید...

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"

عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش

برای ماهيگيري به كانادا برويم"

ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا

ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين

لطفا لباس های كافی براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيری مرا هم آماده كن.

ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت

راستی اون لباس هاي راحتی ابريشمی آبی رنگم را هم بردار !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|

             تونه در دیروزی ،و نه در فردایی

            ظرف امروز، پر از بودن توست

           شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

            آخرین فرصت همراهی با، امید است

         زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

         به جا می ماند

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|
امروز خیلی حالم گرفته

خیلی دلم هوای کربلا کرده

یعنی میشه یبار دیگه برم؟

یعنی من لایق رفتن دوباره هستم؟

چند مدت پیش اسمم واسه کربلا بیرون امد اما وضعیت طوریه که نمیشه رفت..پس میشه گفت لایق نیستم اگه بودم خودشون مثل دفعه قبل همه چیو برا رفتنم ردیف میکردن

خدا دلم گرفته...............)حرم امام حسین،ابوالفضل...،سامره...،کاظمین...،نجف.........یعنی میشه یبار دیگه؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند

و من شاید کمرشکسته ترین بودم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 7:44 قبل از ظهر توسط عاشقم..عشقم خداست|


قالب وبلاگ Coeur